تبليغاتX
وادی عشق

وادی عشق

خدایا چگونه زیستن را تو به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت

 

 

دوست داشت از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سرزند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تاهرجا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد. عشق در غالب دل ها، در شکل ها و رنگهای تقریبا مشابهی، متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جاوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها، برخلاف غریزه ها، هرکدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می توان گفت که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست.عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و دیدار و پرهیز زنده و نیرومند می ماند. اما دوست داشتن با این حالات ناآشنا است. دنیایش دنیای دیگری است. عشق جوششی یکجانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست. یک خود جوشش ذاتی است و ازاین رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب بسختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند و گاه، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجا است که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پس از عشق - که درد کوچکی نیست - فراوان است. اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید و در حقیقت، در آغاز، دو روح خط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند و پس از آشنا شدن است که خودمانی می شوند

                                                                                 دکتر شریعتی

 

 

                                                                          

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت0:57توسط نسترن | |

 

 

سلام به همه ی دوستای گل خودم این چند روز که نبودم درگیر درس و امتحانات بودم سرم خیلی شلوغ بود برا همین تو این مدت اصلا آپ نکردم شرمنده ی همتونم

دوستای گلم میخواستم سوالی ازتون بپرسم به نظرشما عشق بهتره یا دوست داشتن ؟؟؟؟

 

 

 

مهم اينه که امروز   

دوستت دارم مهم نيست 

 فردا کجايی مهم اينه هر 

 جا هستی دوستت دارم 

 مهم نیست تا ابد با هم

نباشيم مهم اينه تا ابد

 دوستت دارم مهم نيست

 قسمت چی ميشه مهم

 اينه قسمت شد دوستت 

 داشته باشم

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت2:21توسط نسترن | |

 

من تنها می خواستم چشمهای تو را داشته باشم.من تنها می خواستم چند صباحی قلبت را به امانت بگيرم.

اما اين خواسته قلبی من نبود شايد در ابتدا.تقدير اين قرعه را به من ديوانه سپرد.

من مي خواستم دستهايت را داشته باشم تا با آنها از چشمه جوشان محبت جرعه ای بنوشم اما تو از  سپردن آن سرباز زدی.

من تنها می خواستم براي دلت قصری از ترانه هايم بنا كنم و برای اين مقصود جلای چشمانت را مي خواستم اما تو آنها را به من ارزاني نكردی.

و تو چه فهميدی؟تو از طرز نگاه من چيزی را نفهميدی.

من می خواستم پنجره هايت را باز كنم اما تو اجازه ندادی.پنجره هايت آنقدر بسته ماند تا كهنه شد و تو هرصبح آسمان را با قابی كهنه نگريستی.تا هنگامی كه آوار شد و فرو ريخت و به خاك سپردی زير آن آوار تمام خاطرات مرا.

و من تكه تكه خاطرات تو را از زير آوار قلبم بيرون آوردم.تو گذاشتی همه چيز فروبپاشد و آوار شود چه خانه ات چه قلبم چه خاطراتم چه خاطراتت...

آيا نديدی كه چه عاشقانه در آن شب سياه برايت شعر مي سرودم.شايدم ديدي كه به من تهمت ديوانگی مي زدی.

من مي دانم زيبايی چيست...يك جهان از آن را در غروب نگاهت ديده ام.

من تنها مي خواستم آغوشت را داشته باشم تا در گرمايش خزان را فراموش كنم.

من از تمام دنيا يك شاخه گل مي خواستم.شاخه گلی كه تو روزي به دستانم مي سپردی.

من از تمام اين دنيا يك روزش را می خواستم و تو می داني كدام روز را ميگويم.و اين را هم می داني كه آن را به من ندادند.

آيا تا بحال در دل به خود گفته ای كه چقدر بي رحمی؟يا تنها به عاشقانه های من خنديده ای...من خنده هايت را دوست دارم...

پس امشب هم اين متن عاشقانه را به تو مي سپارم تا باز هم بخندي و من دلم نمي شكند چرا كه تو سالها قبل آن را شكسته اي .

پس راحت بخند آخر من خنده هايت رادوست دارم...

 

 

 

 

ای کاش....

 

کاش می شد به سادگی یک سلام تمام نبودنت را از یاد ببرم و پاک کنم این همه دلتنگی را از لوح فرسوده ی دل

کاش می توانستم با یک سلام ساده در آغاز این نامه ها خط کشم بر هرچه فاصله هست از دستان من تا لمس بودنت

می بینی؟ دیگر حتی سلام هم برای من که دور از تو مانده ام واژه ی دلنشینی نیست ... چرا که با هر درود به یاد می آورم که روزی تورا بدرود گفته ام و غرق می شوم در آرزوی شیرین آن ساعت که تا نهایت هستی عشق، کنارم باشی و هیچ گاه نیازمند سلامی دوباره نشویم

با این همه اگر سلام را کنار بگذارم، در سطرهای نامه هایم چه بنویسم من که می ترسم از رسیدن به واژه ی خداحافظ ؟؟!

این روزهای بودن و نبودنت، چیزی در سینه ام عجیب دلتنگ تو می شود و گاه میان لحظه هایی که مانده در سکوت یک بغض، به نفس نفس می افتد از اضطراب عشق و آنقدر بی قرار و آشفته می تپد که احساس می کنم در این جسم، دیگر جایی برای این همه احساس نیست

می بینی مرا که چگونه با حال و روزی پریشان تر از مجنون و چشمانی لبریز عشق که جهانی را به نظاره می نشاند، رسوای آدم شده ام و ستوده ی عالم؟!

عالمی که بر پایه ی عشق تکیه کرده و می داند که بود و نبود عشق یعنی بود و نبود او

... و اما اعتراضی نیست بر آدمیان؛ این فرزندان فراموشکار که از آن همه عشق تنها نامی را یدک می کشند که برایشان شبیه " نمی دانم" معنا می شود

اگر خوب گوش دهی می شنوی که حکایت شیفتگی ام هرشب میان ستارگان این سو و آنسو سرک می کشد و آسمانت را سرشار می کند از تلألؤ عشق

و با این همه هنوز نامت را با واژه های سکوتم نجوا می کنم مبادا که به گوش شیطان برسد و آتش کینه اش میان قلب من و تو جدایی بیاندازد

اما تو .... یادت نرود در جواب فریادهای بی صدایم لبخند بزنی!

خوب من ، باز هم بخند . بخند تا صدای شیون شیطان ، خدا را هم به خنده بیاندازد و آنوقت در سایه ی تبسمش لحظه هایمان را نقشی از عشق و ایمانی ابدی بزنیم

حالا بگذار همین جا که هنوز لبخند برلب داری نامه ام را پایان برم تا شادی ات در قاب لحظه هایم همیشگی شود

اما اگر باز هم دلتنگ حرفهایم شدی، چشمانت را ببند و سرت را بگذار بر شانه هایی که اینجا دور از تو مانده اند و خوب خوب گوش بسپار بر من، که تا هر کجا که بخواهی با تو از عشق سخن خواهم گفت.

نه ! خداحافظ نمی گویم ... من هنوز برایت از جنون قصه ها دارم ...

دستانم را رها مکن ... که دیوانه ها پایان نمی شناسند 

 

 

 

 

وقتی رفتم .....

 

هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد


وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود

دم رفتن کسی گفت سفر بخیر
که واسم غریب و نا شناخته بود
اما اون وقتی رسید که قلب من
همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
دل من میخواست تلافی بکنه
پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت2:2توسط نسترن | |

 

سلام ای بی وفا ،‌ ای بی ترحم
 سلام ای خنجر حرفای مردم
 سلام ای آشنا با رنگ خونم
سلام ای دشمن زیبای جونم
بازم نامه می دم با سطر قرمز
 آخه این بار شده من با تو هرگز
 نمی خوام حالتو حتی بدونم
 تعجب می کنی آره همونم
 همونی که زمونی قلبشو باخت
 همون که از تو یک بت ،‌ یک خدا ساخت
 همونی که برات هر لحظه می مرد
 که ذکر نامتو بی جون نمی برد
همونم که می گفتم نازنینم
بمیرم اما اشکاتو نبینم
 همون که دست تو ،‌ مهر لباش بود
 اگه زانو نمی زد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روی زانوم
 ولی دیگه گذشت اون حرفا ،‌ جانم
 تعجب می کنی آره عجیبه
 می خوام دور شم ازت خیلی غریبه
 خیال کردی همیشه زیر پاتم ؟
 با این نامردیات بازم باهاتم ؟
 برات کافی نبود حتی جوونیم
 تموم شد آره گم شد مهربونیم
 دیگه هر چی کشیدم بسه پسر 
 نمی بینیم همو این خوبه ،‌ بهتره
 دیگه بسه برام هر چی کشیدم
 فریبی بود که من از تو ندیدم ؟
 دروغی هست نگفته مونده باشه ؟
 کسی هست تو خیال تو نباشه ؟
عجب حتی دریغ از یک محبت
دریغ از یک سر سوزن صداقت
 دریغ از یک نگاه عاشقونه
 دریغ از یک سلام بی بهونه
نه نفرینت چرا ، این رسم ما نیست
 اگر چه این چیزا درد شما نیست
گل من چرا اخمات توهم شد؟
 چیه توهین به ذات محترم شد ؟
 دیگه کوتاه کنم با یک خدافظ
 که عشق ما رسید به سد هرگز 

 

حال و هوام بهاریه اماتوپاییز رسیدم

دلم گواه میده بهم تو دست پاییز میمیرم

عزیزمن دوست دارم ولی چیزی تودستام ندارم

چـیــزی بـرای بـودنـم  کـه روی چـشـمـات  بــزارم..

 

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت1:48توسط نسترن | |

کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود ، اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ، اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم

 
             

 

اي کساني که مامور دفن من هستيد، مرا در تابوت سياهي بگذاريد و مرا با

پارچه سياهي بپيچانيد تا همگان بدانند بخت و اقبال من همين پارچه سياه است،

و دستهايم را بيرون بگذاريد،تا همگان بدانند دست خالي از اين دنيا رفتم،

وچشم هايم را باز نگه داريد، تا همگان بدانند چشم به راهش بوده ام،

آري... بر سر مزارم بنويسيد ، که آشفته دلي بوده ام از اين ديار،

قطعه يخي بر سر مزارم بگذاريد تا بجاي اشک ، او جاري شود

   

گفتی دلتنگ دل نوشته هایم هستی...

اما مهربانم دیگر دلی برایم باقی نمانده که بخواهد از پس ناگفته ها بنویسد

خسته از گذشته های نه چندان دور و بدون هیچ امیدی به آینده...

تنها کوله باری از خاطرات را به دوش می کشم

جایی سراغ نداری که بتوانم تنها برای لحظه ای کوله ام را بگذارم
و به اندازه چشم بر هم زدنی آرام گیرم؟

نه ...

از من نخواه که کوله ام را بر شانه های تو بگذارم...

حتی شانه هایت را در رویا نیز از آن خود نمیدانم

این است حقیقت

نه،
شانه هایت با ارزش تر این است که آرامگاه من باشند!

با ارزش تر ..باور کن ...


 

+نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت23:40توسط نسترن | |

 

یک تبسم زیرکانه و یک عروسک بازی کودکانه کافی بودبرای عاشق شدنم وتو این کار را کردی...و من مثل کودکی عاشقت شدم و مثل قصه پدر بزرگ، تو شدی شاهزاده سوار بر اسب سفید و من پری قصه ها. گفتم :" پس من تاهمیشه کودکت خواهم ماند" و چه قدر ساده عاشقم کردی و از آن ساده تر رهایم کردی.گفتم : بمان شاهزاده زیبا! ... من بی تو میمیرم.خندیدی و گفتی : بازی بود... گفتم : بازی زیبایی بود پس بیا بازی کنیم.گفتی : من بزرگ شدم، من دیگر بازی نمی کنم .گفتم : مگر بزرگ ها بازی نمی کنند ؟ گفتی بازی نه! زندگی می کنند.گفتم : پس بیا زندگی کنیم، مثل بازی.گفتی : زندگی بازی نیست.گفتم : پس حالا با عشقتو چه کنم؟گفتی : رهایش کن، بازی بود، زندگی کن

 

                                             

 درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پیش دله منو شکسته بود.

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت0:38توسط نسترن | |

 

 

امروز که هــستی و بـی اعتنا از کنـارم می گـذری و فردا کـه نیستـی و من تنها می شوم ولی جای خالی تو همیشه در لحظه هایم هست بغض جدایی گلویم را مـی فشرد و من همـیشـه ایـن بغض را با خود از این کـــوی به آن دیار برده ام و مـن همیـشه ذهـنم را با تو پر کردم مـن بایددرجاده ای بی انتها قدم بگذارم وآنقدربیایم تابه سپیدی محوبرسم که هـاله ای ازچـهره ی تو در آن نقــش بـسته باشــد مـن در ایــن جاده ی بـی انتـها قدم ننـهاده بودم چون رنگ ترس  چهره ی مرا گرفته بود و حال دوان دوان بسوی این خط بی انتها می دوم و رنگ عـشق را در چشمم می بینم.من به انتظار روزهای لحظه ها راگم کرده ام تا به خیال این ذهن بی اختیارم بتوانم به رد پای نهـانی که در دل خـاک بود دسـت یابم.ولـی غـافل از اینـکه شاید به اسـتقبال روزی میروم که فردایش باید تنها قدم بر دارم و فقـط با گذشته زندگـی کنم  و نه به امید آینده. تو نیستی و تکرار زندگی در ذهن من هست. در آن گذشته ای که بودی و با هر صدایی ناگهان به طرفت بر میگشتم . لحظه هایم پر از هیجان و پراکنده بودند. ولی باید کنج این قفس چـوبی  با آن رنگ تیره اش که در غم من شریک است بنشینم و فقط لحظه های گذشته را مرور کنم . اما اگر حتما.........نمی دونم شاید فردایی برسه که من نباشم  تـا پشت این تور غــم گرفتـــه پنجره ام بایستـم و لـحظه به لحظـه به جـستجوی تو سرگـرم باشم و شاید فردایی برسه که دیـگر هیچ صـدایی نشنوم. امــا زیر هر آسمونی که باشم و هر جایی که خوابیده باشم یا قدم بگذارم بغض جدایی مرا می آزارد و اشک پرده ای تار در چشمانم می تند.

   

                                         

                                       

+نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت1:35توسط نسترن | |

                                               

  قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه ی دوست داشتنی زندگی ام از عهده ی داشتنش بر آید. سکوت میکنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوهای بر باد رفته ام آبرومندانه تر باشد. فقط یک سوال کوچک می ماند.برای پرسیدن از کسی که بی پاسخ ترین سوال ذهن آشفته من است: چکار کرد این دل سادم که از چشمت افتاد؟؟؟؟

                                  

                                                        

چنان از زندگانی سیرم که روز مرگ خود را جشن می گیرم نمی دانم چرا ابرها را سیاهی گرفته و آسمان اشک می ریزد ولی می دانم که دلم گرفته دلی که از گذشته بی زار است و از حال خسته و از آینده نا امید پس زیستن بی امید هیچ است و هیچ  

                          

+نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت0:38توسط نسترن | |

  دوبــاره دل هــوای بـا تـو بــودن  کـــــرده          نـگو این دل دوری عشقت و بـاور کـرده

  دل من خسته از این دست به دعاها بردن         هــمـه ی  آرزوهــام بـا رفتـن تـو  مـردن

  واسـه پیدا  کردنت تـن به دل سرما مـــیدم          آخه تو رنگ چشات هیبت دنیــا رو دیــدم

  توی هفت آسمون  تو تک ستاره ی مــنی            بـه خدا نـاز دو چـشمـات و به دنیا نمـیدم

                          

                                                 همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن

                                        

                                                  

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت1:36توسط نسترن | |

دلم نمیخواد عین قطره های بارون و اشک از جایی بچکم و نقش زمین بشم. دلم نمیخواد غربت وتنهایی بارون رو هرگز حس کنم. دلم میخواد بجای عشق باشم و پیش هرکسی برم. دلم میخواد هیچ وقت هیچکس نتونه بگه که من کیم. دلم میخواد همه از توصیف من عاجز باشن. دلم نمیخواد مثل پرستوها از اینجا به اونجا برم وعین دریا طوفانی باشم .دلم میخواد عین ساحل آروم و عین صدای امواج دلنواز باشم. هیچ وقت جای ابرا نبودم ولی دلم نمیخواد با یه باد کوچک افکارم خراب بشه دلم میخواد مثل آسمون باشم دلم میخواد آزاد باشم ولی رها نشم.دلم نمیخواد مثل یه قاب شیشه ای شبهارو بدزدم و همه رو گرفتار کنم دلم میخواد یه قاب شیشه ای باشم که گذشته ها مثل تصویر ازش بگذره مثل رویا مثل تنهایی مثل نفس مثل خواندن و دیدن آره دیدن همه چیز دیدن چیزهای که عشق و به اونهانسبت میدن.گل و بلبل و مجنون و ............

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت17:44توسط نسترن | |

 خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل...
قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه ...
خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده...
خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده ...
خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكنی ...
خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده ...
قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن ...
رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن ...
قول داده ؟
ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده ...
خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز ...
پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که او جاودانه است و بس...
نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعت کم می کنه اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده ... زياد تو دست انداز نمون ...
وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو شکر کن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب ترا غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده...                    

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت2:59توسط نسترن | |

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت2:56توسط نسترن | |